از شوق تماشای چشم تو سرشار
آیینه به دست آمده ام بر سر بازار
هر غنچه به دست من دلتنگ جز این نیست
یادآوری خاطره ی بوسه ی دیدار
روزی که شکست آیینه با گریه چه می گفت
دیوار به آیینه و آیینه به دیوار
کشتم دل خود را که نبینم دگری را
یک لحظه عزادارم و یک عمر وفادار
چون رود که مجبور به پیمودن خویش است
آزاد و گرفتارم - آزاد و گرفتار
ای موج پر از شور که بر سنگ سرت خورد
برخیز فدای سرت ، انگار نه انگار
تا لحظه ی بوسیدن او فاصله ای نیست
ای مرگ ، به قدر نفسی دست نگه دار
عشق مقدس رو با جدایی خراب نکنید 
:: بازدید از این مطلب : 182
|
امتیاز مطلب : 34
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10